
همه شب فکر جدای زد بر این تن من قفل که چرا ای نازینم کرده ای تو بی وفایی نمیگیری سراغی از این ماهی آبی از درون کسی صدا میزند مرا ای ماهی کوچک دریا یار رفته است تو میدانی چرا گفتم آری میدانم چرا هر بار که فکر صید کردش منرا در قلابه خویش دیداست او رفت چون صیاد نبود طعم ماهی دود ی نکشید بود هربار هوس کرده بود مادرش آماده کرده بود اورفت چون راحت طلب بود از غم وغصه این دنیا چیزی به ارث نبرده بود اورفت تا باز نگردد تا عاشق یک دست نگردد او رفت تا به بهانه ای جدای آرامشش از دست نگیرد ...
ادامه مطلب